X
تبلیغات
خنده وگریه وعشقانه
به مطلب های عاشقانه وخنده خوش آمدید
پارسال زیر باران، با او راه می رفتم ...

امّا...

امسال، راه رفتنش را با دیگری، زیر باران اشکهایم دیدم...

شاید باران پارسال، اشکهای شخصی دیگر بود!!!



رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند

همراه کسانی بودم که همراهم نبودن 

وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم 

دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم 

و تو چه دانی که عشق چیست 

عشق 

سکــوتی است در برابر همه اینها !!!




خیلی ها نفرین میکنن ... تلافی میکنن... اما نه ... نفرین من ... الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره ... تلافی من .... میرم تا به اون برسی ... سره راهت نباشم ... راستی ... قد من دوست داره ...؟ 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 8:29  توسط Seyyed Ahmad Miri  | 



نمیدانم از کدام

رز...

برایت هدیه بیاورم تا در خاطرت بمانم

ای آنکه که

اشکهای

شبانه ام از آن توست... 





کدامیک از ما بدجنس تریم؟
من؟
که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟
یا تو؟
که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟
بدجنس!!
کدامیک بچه تریم؟
من؟
که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟
یا تو؟
که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟
کدامیک عاشق تریم؟
من؟
که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟
یا تو؟
که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟
کدامیک بازیگوش تریم؟
من؟
که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هر لحظه به
شوق بوییدن زلفت می تپد؟
یا تو؟
که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟

… ها؟! …کدامیک؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 8:25  توسط Seyyed Ahmad Miri  | 




از دست می روند ..!


همه ی آن چیز ها که .....


سخت سخت ... به دست آمدند !.. 



مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!

بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!!!

خـورشـیـد کـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!

اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!


او کـه رفـت،

نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت... 





دلم یه قایق می خواد پر از ارامش

یه قایق که بره و بره و تن سردمو با خودش ببره

تا جایی که همه دنبالم بگردن و دلشون واسم تنگ شه

بگن اگه بود میزاشتیم اون گلای تو باغچرو اب بده

من حالا یه قایق پیدا کردم ولی یه مشکل داره

قایق ارامش من پارو نداره!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 8:22  توسط Seyyed Ahmad Miri  | 


+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 13:46  توسط Seyyed Ahmad Miri  | 

در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست 

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 13:41  توسط Seyyed Ahmad Miri  | 

!؟!؟

عشق يعني اين كه بدوني نمي شه

 ولي نتوني تركش كني

هرگز آرزویی به تو داده نشده مگر توانائی

 به حقیقت درآوردن آن هم داده شده باشد.

آموخته ام که ؛همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند،

 اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.

 


فال...!!!

اومدم یه سر بزنم نظرات بخوانم یه فال گرفتم

دوبار چشام شد پر اشک..!!


راننده

 

راننده کامیون نوشت : عاقبت فرار از مدرسه

 

راننده تاکسی نوشت : عاقبت لیسانس گرفتن

 

بی تو انلاین شبی باز از ان روم گذشتم همه تن چشم شدم دنبال آی دیه تو گشتم

 شوق دیدار تو لبریز شد از کیس وجودم شدم ان یوزر دیوانه که بودم یادم امد که

 بگفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند به این روم نظر کن چت آیینه ی عشق گذران است

 تو که امروز نگاهت به ایمیل دگران است تو که بر بال دلم سنگ زدی و گذشتی

تو که زیبا -

ولی مغرور و خود پرستی تو بدان اشک دلم باز روان است دل سجاد در این کنج زمانه نگران است

            

 

 

از تمامی کسانی که به این وبلاگ یعنی وبلاگ خودشون لطف داشتن سپاس گذارم بابت این که نمی

 

توانم به وبلاگ قشنگتون سر بزنم متاسفم دارم برای رسیدن به خواستم<عشقم>می جنگم .در کل

خیلی خیلی ممنونم


دنیا را تغییر دهم

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :

« کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم .

 بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم .

بعد ها دنیا را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم .

در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم .

اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ،

شاید می توانست

دنیا را هم تغییر دهم

 


مجهول!!

حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند..

مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را،

 مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است....

 مايه آرامش را بيابيم كه درون ماست. و تفسير كنيم زندگي را با نسخه اي آسماني

 و نجات يابيم از

عقلزدگي و علم زدگي از يكسو كه تدريج و نقصان و كمالات دم به دمش ملال افزايد و

 نسبي گرايي به پا

كند و در لحظات بحراني زندگي تنهايمان گذارد و ديگر سو با مدد گرفتن از وحي،

پرهیز کنیم از : جهل

زدگی، سنت زدگی، خرافه زدگی، هنجار و عرف زدگی، بزرگان زدگی و ...

 كه ما را از فهم عمق و اساس

تعاليم آسماني باز مي دارد.

نشنو از نی ، نی حصیری بی صداست / بشنو از دل ،دل حریم کبریست

 *** نی بسوزد خاک و خاکستر شود / دل بسوزد خانه ی دلبر شود

                                                      

                          

 


GoD

فردی که از دنیا رفته بود در مقابل خداوند حاضر شد.

 پروردگار زندگی او را مرور کرد و درسهای متعددی را که در زندگی آموخته بود به او نشان داد.

سپس خطاب به مرد گفت:بنده من آیا چیزی هست که بخواهی بپرسی؟

مرد پاسخ داد: وقتی زندگیم را به من نشان میدادی متوجه شدم

 در اوقات خوش زندگی دو جفت رد پا در مسیر وجود داشت و فهمیدم تو هم کنار من بودی

 اما در موقع سختیها فقط یک جفت ردپا در مسیر دیده می شد.

 پروردگارا چرا در شرایط سخت زندگی تنهایم گذاشتی؟

و خداوند پاسخ داد:ای بنده من اشتباه میکنی درست است

 که به هنگام خوشیها در کنارت قدم بر

میداشتم وراه را نشانت میدادم اما در سختیها تورا بر دوشم حمل میکردم.

 

 

 

               <بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم>

 

                     

           


چقدر خوبه

 چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه نه

 به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه

 به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه

به خاطر اينكه تنهاست و نه

از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

 

      


تنهام نذار.

 میدونی مترسک به کلاغ چی گفت؟

هرچی میخوای نوکم بزن ولی تنهام نذار.


                     


حکمت خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده  بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست  سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که  کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. 
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.  از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد.
 فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟» 
 صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. 
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. 
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

پند
« چه بسا چیزی را برای خودتان بد بدانید در حالی که آن چیز برای شما خوب است و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید ولی برایتان بد است.» (بقره/ 216) 
ما انسان ها چون حکمت خدا را در بسیاری امور نمی دانیم ، مدام گله و شکایت می کنیم و احساس نارضایتی داریم در حالی که چون برخی از حکمت های خدا از محدوده ی عقل ما خارج است از خدا فرار می کنیم درحالی که اگر می دانستیم خدا چقدر ما را دوست دارد و خوبی ما را می خواهد ، هیچ گاه دچار تردید و یأس نمی شدیم .
شتابزدگی و آگاهی محدود ما غالباً پرده‌ای بر فواید رنج‌های پیرامون ما می‌کشند و مانع از آن می‌گردند تا ارزیابی روشنی از خیر و شر داشته باشیم. ما در برابر رنج، ناشکیبا هستیم، زیرا از علت آن بی‌خبریم. اساساً به گفته خداوند متعال صبوری در گرو دانایی است. 
مولانا این واقعیت را با داستانی دیگر باز می‌نماید. مردی خفته بود، که ماری وارد دهان و معده‌اش شد. سواری که از آنجا می‌گذشت، این صحنه را دید، اما فرصت تاراندن مار را نیافت. پس بر سر مرد خفته آمد و بدون هیچ توضیحی با گرزی که در دست داشت چند ضربه محکم به او زد و او را از خواب پراند و ناگزیرش ساخت پای درختی رفته و سیب‌های گندیدة درخت را بخورد. به این ترتیب، آن مارخورده را می‌دواند و زجر می‌داد و به ناله‌ها و نفرین‌های او توجهی نداشت:

بانگ مـی‌زد کـای امـیر آخر چر قصد من کـردی تـو نادیـده جفـا
گر ترا زاصل است با جانـم ستیـز تیغ زن یک بارگـی خونـم بـریـز
شوم ساعت که شدم بر تـو پدیـد ای خنک آن را که روی تـو ندید
بـی‌جنایت بی‌گنه بـی‌بیش و کـم ملحدان جایـز نـدارند ایـن ستـم
می‌جهد خون از دهـانم بـا سخـن ای خدا آخـر مـکافاتـش تو کـن

اما سوار بی‌اعتنا به نفرین‌های او کار خود را می‌کرد و همچنان او را می‌دواند و رنج می‌داد تا آنکه شب شد و آن مرد بر اثر خوردن سیب‌های گندیده و ضربات دبوس و ساعت‌ها دویدن دچار تهوع شد و همه آنچه را که در معده داشت از جمله آن مار را بالا آورد:

زو برآمد خـورده‌ها زشـت و نکـو مار با آن خورده بیرون جست از او
چون بدید از خود برون آن مـار ر سجــده آورد آن نکـو کـردار را
سهم آن مـار سیـاه زشـت زفــت چون بدید آن دردها از وی برفـت
گفـت: خـود تو جبـرئیل رحمتـی؟ یـا خـدایـی، کـه ولـی نعمتـی؟
ای مبـارک ساعتـی کــه دیـدی‌ام مرده بودم، جان نو بخشیـدی‌ام

از یک نظر، همگی مانند همان مرد هستیم که چون از حکمت رنج‌های خویش بی‌خبریم زبان به دشنام و نفرین به ولی نعمت خود می‌گشاییم و تنها هنگامی دست از این کار می‌کشیم که متوجه نقش مثبت آن رنج‌ها شویم. حال جای این پرسش است که آیا باید ما دلیل همه رنج‌های خود را بدانیم تا دست از نفرین بکشیم؟ شاید در نگاه نخست پاسخ به این پرسش مثبت باشد. اما به نظر می‌رسد که به دلایلی همواره نتوان به پاسخ روشنی در این باب دست یافت. زیرا پاسخ برخی از پرسش‌ها تنها در گرو توسعه آستانه وجودی افراد است و پیش از آن نتوان چنین کرد. دلیل دیگر آنکه چه بسا ما زودتر از موعد مقرر تحمل برخی پاسخ‌ها را نداشته باشیم و باید گذر زمان آنها را روشن سازد. این پاسخی است که آن سوار به مرد مارخورده می‌دهد. پس از آن که مار از معده آن شخص خارج شد و او دید که آن سوار چه خدمتی به او کرده است، از او پرسید که چرا از همان اول به او علت آن خوراندن‌ها و دواندن‌ها را نگفت تا او با طیب خاطر تن به خواسته سوار فرشته‌سان و زجرهایش دهد؟ پاسخ سوار شنیدنی است:
گفت: 
اگر من گفتمی رمزی ازآن زهــره تـو آب گشتـی در زمـان
گر تو را من گفتمی اوصاف مـار ترس از جانت برآوردی دمار
بدین ترتیب، همواره نباید انتظار داشت که معنا و دلیل همه رنج‌ها بر ما معلوم باشد و چون در مواردی علت رنج بر ما روشن شده و آن را به سود خود یافته‌ایم، بهتر است در موارد دیگر نیز به آن حکیم کارساز و خدایی که علمش برتر از تدبیر ماست، اعتماد کنیم. اینجاست که آخرین اصل مورد استناد مولانا برای تبیین شر ارزش خود را نشان می‌دهد.  

ملاقات با خدا

 
یکروز مردی با خدا قرار گذاشت تا خدا به خانه او بیاید ،

 زنگ خانه به صدا درآمد مرد باخوشحالی دوید ودر راباز کرد 

دید یک فقیری دم در است واز او کمک میخواهد مرد با عصبانیت اورا رد کرد

وگفت که منتظر خدا هستم ، برای بار

دوم  بعداز مدتی زنگ خانه به صدا درآمد مرد سریع در را باز کرد

ودید که یک فقیر دیگری است با او هم به تندی

گفت که مزاهم نشو که منتظر خداهستم و در رابست

مدتی بعد برای بار سوم زنگ خانه به صدا نواخته شد مرد با

خوشحالی بطرف در دو ید وقتی در را باز کرد دید

باز یک گدای دیگر است با ناراحتی فراوان داد زد که

منتظر خداهستم مزاحم نشو ودر را بست .

آن شب از خدا خبری نشد و مرد به خواب رفت ،

در خواب دید که خدا به سراغش آمد ،

گفت : چرا نیامدی؟

خدا گفت : سه بار آمدم و در زدم اما راهم ندادی .

 

شب(www.ashegh-sheydaey.blogfa.com)

 


و در آخر فهمیدم که که درست میگه!

پرسیدم:
چرا گریه می کنی ؟
گفت :
دلم گرفته تحمل نا مهربونی ها رو ندارم .
گفتم:
ولی زندگی برا من قشنگه ،
سختی هامو یه پیام از طرف خدا می دونم ،
دردامو هیچ وقت بزرگ نمی دونم ،
از هر فرصتی برا شادی و خنده و خوشی استفاده می کنم ،
دلم پره از امید ، مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد ؟
ولی لذت شادی و دلخوشی من سالهاست که با منه .
نفس عمیقی کشید و گفت :
اشتباه می کنی ، زندگی فقط خنده نیست ،
خیلی موقع ها باید گریه کرد تا معنی خنده رو فهمید ،
درک شادی بدون غصه ممکن نیست ،
باید معنی شب رو درک کنی تا روز رو با تمام وجودت احساس کنی ،
زندگی نصفش خنده است و نصفش غم و ...

نگاهی به قیافه من کرد و بلند شد و رفت .
و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...
و در آخر فهمیدم که که درست میگه!

                                  LoVeR  

 

       


عسق ایران

اسپانیایی ها میگن : عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است !

ایتالیایی ها

میگن: عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! ایرانی ها میگن :

“عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق

که با یک ببخشید تمام میشود!! .



برای عشق...


برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن

برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن

برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش .

 
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
 
     

...:

عشق چیست:

عشق صبور است

 عشق مهربان است

 عشق ساده و بی صداست

 عشق مودب است

 عشق حسود نیست

 عشق مغرور نیست

عشق خشنودی خودش را جست و جو نمی کند

 عشق یک دوره ی کوتاه نیست

 عشق همه چیز را در بر دارد،همه چیز را باوردارد

به همه چیز امید دارد،همه چیز را تحمل میکند

 عشق ویران میکند اما

                                                               هرگز ویران نمیشود.

 


منم سرگشته حیرانت ای دوست کنم

منم سرگشته حیرانت ای دوست کنم یکباره جان قربانت ای دوست ولی نا سازه شوق وصل کویت.

زهر سر بر سر پیمانت ای دوست دلی دارم در آتش خانه کرده میان شعله ها کاشانه کرده دلی دارم

که از شوق وصالت وجودم را زغم ویرانه کرده من آن آواره بشکسته حالم زهجرانت

بتا رو به زوالم منم آن مرغ سرگردان و تنها پریشان گشته شد یکباره حالم زهر سر بر سر سجاده

کردم دعایی بر آن دلداده کردم زحسرت ساغر چشمان ای دوست نماند یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟ زهجر یار تا کی داغ دار 

        


به سلامتي

 بخون به سلامتي هر چي عاشقه:

1- به سلامتي سه كس : غريب ، تنها ،بي كس

2- به سلامتي گاو چون كه نگفت من ، گفت ما

۳-به سلامتي كرم خاكي به خاطر خاكي بودنش 

۴-به سلامتي خيار به خاطر اينكه يار داره

5- به سلامتي شلغم به خاطر اينكه غم داره

6- به سلامتي كلاغ ، هر چند كه سياهه ولي عوضش يه رنگه

7- به سلامتي ديوار كه هر مرد و نامردي بهش تكيه ميكنن

8- به سلامتي شمع که تا آخرش به پات ميسوزه

 

یک روز یه قناری خوشگل دست یک نفر دیدم.گفتم فروشیه؟

 گفت نه، رفیقمه!!

 به سلامتی همه اونایی که رفیقاشون رو نمیفروشن.

 

    

       


ارزش اشک

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزشتر ؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی
 
 
بدی اما اشک برای کسی می ریزی که نمی خوایی از دستش بدی!
 
 


LoVe fire

 

دلم برات تنگ شده جونم

میخوام ببینمت نمیتونم

بین ما دیوارهای سنگی

فاصله یه عمره میدونم

بغض ترانمو شکستم

میخوام بگم عاشقت هستم

تو عین ناباوریه شب

خالی گذاشتی هر دو دستم

تو بودی تمام مستی و  هستی وراستی و تمام قصه من

تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته من

نیمه شب   از خوابم پا میشم

نیستی پیشم باز دیوونه میشم

دوریه تو تیشه زد به ریشه ام

نیستی پیشم!!!!!!!!!

نیستی پیشم!!!!!!!!!!!

نیستی پیشم!!!!!!!!!!!!!!!


جملات دیوانه کننده عشق....

عشق....

 

شيشه ي دل را شكستن احتياجش سنگ نيست.. اين دل ما با نگاهي سرد پر پر مي شود


....بارقه ای است از ملکوت،اخگری ار آن آتش جاودان


*عشق آن نیست که بهم خیره شویم،عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم.


*عشق رود زندگی در جهان است میندیش که با دیدن جویباری کوچک یابارسیدن


به نخستین چشمه حقیر عشق را شناخته ای.


عشق....


....آن ساحر ،آن افسونگری است که از چیزهای بی ارزش شور و شادی می آفریند.




طبیعت والاترین حاصل ها را با ساده ترین ابزار می آفریند:


۱)آفتاب


2)گل ها


3)آب


4)عشق


تنها دوست دارم دوستم بدارند،بلکه دوست دارم بشنوم که دوستم دارند


زمان...


بس کند میگذرد برای آنان که در انتظارند،


بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند،


بس طولانی است برای آنان که در اندوهند،


بس کوتاه است برای آنان که سر خوش اند،


اما ابدی است برای آنان که عاشق اند.


نه آب های بسیار می توانند آتش عشق فرو نشانند و نه سیلاب ها قادر به غرق کردن آنند

 


 


  

                     

               


چگونه فراموشت کنم!!!!

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم ولی اشک نیاموخت چگونه زندگی کنم




تو به من آموختی چگونه دوستت بدارم ولی نیاموختی




چگونه فراموشت کنم!!!!



چرا!؟

هیچکس اشکی برای ما نریخت


هرکه با ما بود از ما میگریخت


چند روزیست حال من هم دیدنیست


حال من از این و آن پرسیدنیست


گاه بر روی زمین زل می زنم


گاه بر حافظ تفأل می زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت


یک غزل آمد که حالم را گرفت


اگر بدانم

اگر بدانم که در خواب تو را بیشتر خواهم دید


برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم


اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید


برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد



عشق مقدسه

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی،



دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی،



غذا نیست که بهش ناخونک بزنی، 



رفیق نیست که بهش کلک بزنی



عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی



دلم تنگ شده....

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است...

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد...

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند...

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد...

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد...

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد...

دلم برای کسی تنگ است که گوش هایم شنیدن صدایش را حسرت میکشد...

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست...

دلم برای کسی تنگ است که اشک هایم را دیده...

دلم برای کسی تنگ است که تننهاییم را چشیده...

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است...

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است....

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است...

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخم های کهنه است...

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است...

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست...

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست...

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (تا)است...

دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ دل تنگیهایم است...

اره دلم برا تو تنگه .......خیلی تنگه ..................
                      
  
 
          

رسم دنیا

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند


ستایش کردم ، گفتند خرافات است


عاشق شدم ، گفتند دروغ است


گریستم ، گفتند بهانه است


خندیدم ، گفتند دیوانه است



دوست دارم

تو با اون نگاه گرمت توی قلب من نشستی

تو یه احساس قشنگی تو خود آرزو هستی

تو یعنی اوج یه رویا بی نیاز از همه اما

من واست غرق نیازم لبریز از عشق وتمنا

وقتی قهر می کنی قلبم می کنه پا در میونی

قهر و آشتیات قشنگه تو که از مابهترونی

می گی تنها تو به چشمم تو فقط این جوری هستی

تو می گی  دید من اینه خب خودت بگو کی هستی؟

نگو یه آدم ساده واسه من فرشته ای تو

مثه واژه های ناب توی هر نوشته ای تو

نه سیاهی نه سفیدی تو خودت رنگین کمونی

تو هوایی نفسی تو می میرم اگه نمونی

تو مثه معجزه هستی واسه من از همه سرتر

تو به من بخشیدی خوبم با نگات یه حس بر تر

تو نگاهت عاشقونس خیلی خیلی مهربونی

تو بتی من بت پرستم با توام ابرو کمونی

تو یه قصه قشنگی واسه چشام لالایی

همه خوبیا رو داری ولی حیف!تو بی وفایی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 9:6  توسط Seyyed Ahmad Miri  | 

!؟!؟

عشق يعني اين كه بدوني نمي شه

 ولي نتوني تركش كني

هرگز آرزویی به تو داده نشده مگر توانائی

 به حقیقت درآوردن آن هم داده شده باشد.

آموخته ام که ؛همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند،

 اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.

 


فال...!!!

اومدم یه سر بزنم نظرات بخوانم یه فال گرفتم

دوبار چشام شد پر اشک..!!


راننده

 

راننده کامیون نوشت : عاقبت فرار از مدرسه

 

راننده تاکسی نوشت : عاقبت لیسانس گرفتن

 

بی تو انلاین شبی باز از ان روم گذشتم همه تن چشم شدم دنبال آی دیه تو گشتم

 شوق دیدار تو لبریز شد از کیس وجودم شدم ان یوزر دیوانه که بودم یادم امد که

 بگفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند به این روم نظر کن چت آیینه ی عشق گذران است

 تو که امروز نگاهت به ایمیل دگران است تو که بر بال دلم سنگ زدی و گذشتی

تو که زیبا -

ولی مغرور و خود پرستی تو بدان اشک دلم باز روان است دل سجاد در این کنج زمانه نگران است

            

 

 

از تمامی کسانی که به این وبلاگ یعنی وبلاگ خودشون لطف داشتن سپاس گذارم بابت این که نمی

 

توانم به وبلاگ قشنگتون سر بزنم متاسفم دارم برای رسیدن به خواستم<عشقم>می جنگم .در کل

خیلی خیلی ممنونم


دنیا را تغییر دهم

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :

« کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم .

 بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم .

بعد ها دنیا را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم .

در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم .

اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ،

شاید می توانست

دنیا را هم تغییر دهم

 


مجهول!!

حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند..

مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را،

 مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است....

 مايه آرامش را بيابيم كه درون ماست. و تفسير كنيم زندگي را با نسخه اي آسماني

 و نجات يابيم از

عقلزدگي و علم زدگي از يكسو كه تدريج و نقصان و كمالات دم به دمش ملال افزايد و

 نسبي گرايي به پا

كند و در لحظات بحراني زندگي تنهايمان گذارد و ديگر سو با مدد گرفتن از وحي،

پرهیز کنیم از : جهل

زدگی، سنت زدگی، خرافه زدگی، هنجار و عرف زدگی، بزرگان زدگی و ...

 كه ما را از فهم عمق و اساس

تعاليم آسماني باز مي دارد.

نشنو از نی ، نی حصیری بی صداست / بشنو از دل ،دل حریم کبریست

 *** نی بسوزد خاک و خاکستر شود / دل بسوزد خانه ی دلبر شود

                                                      

                          

 


GoD

فردی که از دنیا رفته بود در مقابل خداوند حاضر شد.

 پروردگار زندگی او را مرور کرد و درسهای متعددی را که در زندگی آموخته بود به او نشان داد.

سپس خطاب به مرد گفت:بنده من آیا چیزی هست که بخواهی بپرسی؟

مرد پاسخ داد: وقتی زندگیم را به من نشان میدادی متوجه شدم

 در اوقات خوش زندگی دو جفت رد پا در مسیر وجود داشت و فهمیدم تو هم کنار من بودی

 اما در موقع سختیها فقط یک جفت ردپا در مسیر دیده می شد.

 پروردگارا چرا در شرایط سخت زندگی تنهایم گذاشتی؟

و خداوند پاسخ داد:ای بنده من اشتباه میکنی درست است

 که به هنگام خوشیها در کنارت قدم بر

میداشتم وراه را نشانت میدادم اما در سختیها تورا بر دوشم حمل میکردم.

 

 

 

               <بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم>

 

                     

           


چقدر خوبه

 چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه نه

 به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه

 به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه

به خاطر اينكه تنهاست و نه

از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

 

      


تنهام نذار.

 میدونی مترسک به کلاغ چی گفت؟

هرچی میخوای نوکم بزن ولی تنهام نذار.


                     


حکمت خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده  بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست  سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که  کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. 
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.  از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد.
 فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟» 
 صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. 
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. 
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

پند
« چه بسا چیزی را برای خودتان بد بدانید در حالی که آن چیز برای شما خوب است و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید ولی برایتان بد است.» (بقره/ 216) 
ما انسان ها چون حکمت خدا را در بسیاری امور نمی دانیم ، مدام گله و شکایت می کنیم و احساس نارضایتی داریم در حالی که چون برخی از حکمت های خدا از محدوده ی عقل ما خارج است از خدا فرار می کنیم درحالی که اگر می دانستیم خدا چقدر ما را دوست دارد و خوبی ما را می خواهد ، هیچ گاه دچار تردید و یأس نمی شدیم .
شتابزدگی و آگاهی محدود ما غالباً پرده‌ای بر فواید رنج‌های پیرامون ما می‌کشند و مانع از آن می‌گردند تا ارزیابی روشنی از خیر و شر داشته باشیم. ما در برابر رنج، ناشکیبا هستیم، زیرا از علت آن بی‌خبریم. اساساً به گفته خداوند متعال صبوری در گرو دانایی است. 
مولانا این واقعیت را با داستانی دیگر باز می‌نماید. مردی خفته بود، که ماری وارد دهان و معده‌اش شد. سواری که از آنجا می‌گذشت، این صحنه را دید، اما فرصت تاراندن مار را نیافت. پس بر سر مرد خفته آمد و بدون هیچ توضیحی با گرزی که در دست داشت چند ضربه محکم به او زد و او را از خواب پراند و ناگزیرش ساخت پای درختی رفته و سیب‌های گندیدة درخت را بخورد. به این ترتیب، آن مارخورده را می‌دواند و زجر می‌داد و به ناله‌ها و نفرین‌های او توجهی نداشت:

بانگ مـی‌زد کـای امـیر آخر چر قصد من کـردی تـو نادیـده جفـا
گر ترا زاصل است با جانـم ستیـز تیغ زن یک بارگـی خونـم بـریـز
شوم ساعت که شدم بر تـو پدیـد ای خنک آن را که روی تـو ندید
بـی‌جنایت بی‌گنه بـی‌بیش و کـم ملحدان جایـز نـدارند ایـن ستـم
می‌جهد خون از دهـانم بـا سخـن ای خدا آخـر مـکافاتـش تو کـن

اما سوار بی‌اعتنا به نفرین‌های او کار خود را می‌کرد و همچنان او را می‌دواند و رنج می‌داد تا آنکه شب شد و آن مرد بر اثر خوردن سیب‌های گندیده و ضربات دبوس و ساعت‌ها دویدن دچار تهوع شد و همه آنچه را که در معده داشت از جمله آن مار را بالا آورد:

زو برآمد خـورده‌ها زشـت و نکـو مار با آن خورده بیرون جست از او
چون بدید از خود برون آن مـار ر سجــده آورد آن نکـو کـردار را
سهم آن مـار سیـاه زشـت زفــت چون بدید آن دردها از وی برفـت
گفـت: خـود تو جبـرئیل رحمتـی؟ یـا خـدایـی، کـه ولـی نعمتـی؟
ای مبـارک ساعتـی کــه دیـدی‌ام مرده بودم، جان نو بخشیـدی‌ام

از یک نظر، همگی مانند همان مرد هستیم که چون از حکمت رنج‌های خویش بی‌خبریم زبان به دشنام و نفرین به ولی نعمت خود می‌گشاییم و تنها هنگامی دست از این کار می‌کشیم که متوجه نقش مثبت آن رنج‌ها شویم. حال جای این پرسش است که آیا باید ما دلیل همه رنج‌های خود را بدانیم تا دست از نفرین بکشیم؟ شاید در نگاه نخست پاسخ به این پرسش مثبت باشد. اما به نظر می‌رسد که به دلایلی همواره نتوان به پاسخ روشنی در این باب دست یافت. زیرا پاسخ برخی از پرسش‌ها تنها در گرو توسعه آستانه وجودی افراد است و پیش از آن نتوان چنین کرد. دلیل دیگر آنکه چه بسا ما زودتر از موعد مقرر تحمل برخی پاسخ‌ها را نداشته باشیم و باید گذر زمان آنها را روشن سازد. این پاسخی است که آن سوار به مرد مارخورده می‌دهد. پس از آن که مار از معده آن شخص خارج شد و او دید که آن سوار چه خدمتی به او کرده است، از او پرسید که چرا از همان اول به او علت آن خوراندن‌ها و دواندن‌ها را نگفت تا او با طیب خاطر تن به خواسته سوار فرشته‌سان و زجرهایش دهد؟ پاسخ سوار شنیدنی است:
گفت: 
اگر من گفتمی رمزی ازآن زهــره تـو آب گشتـی در زمـان
گر تو را من گفتمی اوصاف مـار ترس از جانت برآوردی دمار
بدین ترتیب، همواره نباید انتظار داشت که معنا و دلیل همه رنج‌ها بر ما معلوم باشد و چون در مواردی علت رنج بر ما روشن شده و آن را به سود خود یافته‌ایم، بهتر است در موارد دیگر نیز به آن حکیم کارساز و خدایی که علمش برتر از تدبیر ماست، اعتماد کنیم. اینجاست که آخرین اصل مورد استناد مولانا برای تبیین شر ارزش خود را نشان می‌دهد.  

ملاقات با خدا

 
یکروز مردی با خدا قرار گذاشت تا خدا به خانه او بیاید ،

 زنگ خانه به صدا درآمد مرد باخوشحالی دوید ودر راباز کرد 

دید یک فقیری دم در است واز او کمک میخواهد مرد با عصبانیت اورا رد کرد

وگفت که منتظر خدا هستم ، برای بار

دوم  بعداز مدتی زنگ خانه به صدا درآمد مرد سریع در را باز کرد

ودید که یک فقیر دیگری است با او هم به تندی

گفت که مزاهم نشو که منتظر خداهستم و در رابست

مدتی بعد برای بار سوم زنگ خانه به صدا نواخته شد مرد با

خوشحالی بطرف در دو ید وقتی در را باز کرد دید

باز یک گدای دیگر است با ناراحتی فراوان داد زد که

منتظر خداهستم مزاحم نشو ودر را بست .

آن شب از خدا خبری نشد و مرد به خواب رفت ،

در خواب دید که خدا به سراغش آمد ،

گفت : چرا نیامدی؟

خدا گفت : سه بار آمدم و در زدم اما راهم ندادی .

 

شب(www.ashegh-sheydaey.blogfa.com)

 


و در آخر فهمیدم که که درست میگه!

پرسیدم:
چرا گریه می کنی ؟
گفت :
دلم گرفته تحمل نا مهربونی ها رو ندارم .
گفتم:
ولی زندگی برا من قشنگه ،
سختی هامو یه پیام از طرف خدا می دونم ،
دردامو هیچ وقت بزرگ نمی دونم ،
از هر فرصتی برا شادی و خنده و خوشی استفاده می کنم ،
دلم پره از امید ، مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد ؟
ولی لذت شادی و دلخوشی من سالهاست که با منه .
نفس عمیقی کشید و گفت :
اشتباه می کنی ، زندگی فقط خنده نیست ،
خیلی موقع ها باید گریه کرد تا معنی خنده رو فهمید ،
درک شادی بدون غصه ممکن نیست ،
باید معنی شب رو درک کنی تا روز رو با تمام وجودت احساس کنی ،
زندگی نصفش خنده است و نصفش غم و ...

نگاهی به قیافه من کرد و بلند شد و رفت .
و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...
و در آخر فهمیدم که که درست میگه!

                                  LoVeR  

 

       


عسق ایران

اسپانیایی ها میگن : عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است !

ایتالیایی ها

میگن: عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! ایرانی ها میگن :

“عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق

که با یک ببخشید تمام میشود!! .



برای عشق...


برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن

برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن

برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش .

 
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
 
     

...:

عشق چیست:

عشق صبور است

 عشق مهربان است

 عشق ساده و بی صداست

 عشق مودب است

 عشق حسود نیست

 عشق مغرور نیست

عشق خشنودی خودش را جست و جو نمی کند

 عشق یک دوره ی کوتاه نیست

 عشق همه چیز را در بر دارد،همه چیز را باوردارد

به همه چیز امید دارد،همه چیز را تحمل میکند

 عشق ویران میکند اما

                                                               هرگز ویران نمیشود.

 


منم سرگشته حیرانت ای دوست کنم

منم سرگشته حیرانت ای دوست کنم یکباره جان قربانت ای دوست ولی نا سازه شوق وصل کویت.

زهر سر بر سر پیمانت ای دوست دلی دارم در آتش خانه کرده میان شعله ها کاشانه کرده دلی دارم

که از شوق وصالت وجودم را زغم ویرانه کرده من آن آواره بشکسته حالم زهجرانت

بتا رو به زوالم منم آن مرغ سرگردان و تنها پریشان گشته شد یکباره حالم زهر سر بر سر سجاده

کردم دعایی بر آن دلداده کردم زحسرت ساغر چشمان ای دوست نماند یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟ زهجر یار تا کی داغ دار 

        


به سلامتي

 بخون به سلامتي هر چي عاشقه:

1- به سلامتي سه كس : غريب ، تنها ،بي كس

2- به سلامتي گاو چون كه نگفت من ، گفت ما

۳-به سلامتي كرم خاكي به خاطر خاكي بودنش 

۴-به سلامتي خيار به خاطر اينكه يار داره

5- به سلامتي شلغم به خاطر اينكه غم داره

6- به سلامتي كلاغ ، هر چند كه سياهه ولي عوضش يه رنگه

7- به سلامتي ديوار كه هر مرد و نامردي بهش تكيه ميكنن

8- به سلامتي شمع که تا آخرش به پات ميسوزه

 

یک روز یه قناری خوشگل دست یک نفر دیدم.گفتم فروشیه؟

 گفت نه، رفیقمه!!

 به سلامتی همه اونایی که رفیقاشون رو نمیفروشن.

 

    

       


ارزش اشک

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزشتر ؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی
 
 
بدی اما اشک برای کسی می ریزی که نمی خوایی از دستش بدی!
 
 


LoVe fire

 

دلم برات تنگ شده جونم

میخوام ببینمت نمیتونم

بین ما دیوارهای سنگی

فاصله یه عمره میدونم

بغض ترانمو شکستم

میخوام بگم عاشقت هستم

تو عین ناباوریه شب

خالی گذاشتی هر دو دستم

تو بودی تمام مستی و  هستی وراستی و تمام قصه من

تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته من

نیمه شب   از خوابم پا میشم

نیستی پیشم باز دیوونه میشم

دوریه تو تیشه زد به ریشه ام

نیستی پیشم!!!!!!!!!

نیستی پیشم!!!!!!!!!!!

نیستی پیشم!!!!!!!!!!!!!!!


جملات دیوانه کننده عشق....

عشق....

 

شيشه ي دل را شكستن احتياجش سنگ نيست.. اين دل ما با نگاهي سرد پر پر مي شود


....بارقه ای است از ملکوت،اخگری ار آن آتش جاودان


*عشق آن نیست که بهم خیره شویم،عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم.


*عشق رود زندگی در جهان است میندیش که با دیدن جویباری کوچک یابارسیدن


به نخستین چشمه حقیر عشق را شناخته ای.


عشق....


....آن ساحر ،آن افسونگری است که از چیزهای بی ارزش شور و شادی می آفریند.




طبیعت والاترین حاصل ها را با ساده ترین ابزار می آفریند:


۱)آفتاب


2)گل ها


3)آب


4)عشق


تنها دوست دارم دوستم بدارند،بلکه دوست دارم بشنوم که دوستم دارند


زمان...


بس کند میگذرد برای آنان که در انتظارند،


بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند،


بس طولانی است برای آنان که در اندوهند،


بس کوتاه است برای آنان که سر خوش اند،


اما ابدی است برای آنان که عاشق اند.


نه آب های بسیار می توانند آتش عشق فرو نشانند و نه سیلاب ها قادر به غرق کردن آنند

 


 


  

                     

               


چگونه فراموشت کنم!!!!

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم ولی اشک نیاموخت چگونه زندگی کنم




تو به من آموختی چگونه دوستت بدارم ولی نیاموختی




چگونه فراموشت کنم!!!!



چرا!؟

هیچکس اشکی برای ما نریخت


هرکه با ما بود از ما میگریخت


چند روزیست حال من هم دیدنیست


حال من از این و آن پرسیدنیست


گاه بر روی زمین زل می زنم


گاه بر حافظ تفأل می زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت


یک غزل آمد که حالم را گرفت


اگر بدانم

اگر بدانم که در خواب تو را بیشتر خواهم دید


برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم


اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید


برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد



عشق مقدسه

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی،



دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی،



غذا نیست که بهش ناخونک بزنی، 



رفیق نیست که بهش کلک بزنی



عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی



دلم تنگ شده....

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است...

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد...

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند...

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد...

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد...

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد...

دلم برای کسی تنگ است که گوش هایم شنیدن صدایش را حسرت میکشد...

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست...

دلم برای کسی تنگ است که اشک هایم را دیده...

دلم برای کسی تنگ است که تننهاییم را چشیده...

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است...

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است....

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است...

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخم های کهنه است...

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است...

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست...

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست...

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (تا)است...

دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ دل تنگیهایم است...

اره دلم برا تو تنگه .......خیلی تنگه ..................
                      
  
 
          

رسم دنیا

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند


ستایش کردم ، گفتند خرافات است


عاشق شدم ، گفتند دروغ است


گریستم ، گفتند بهانه است


خندیدم ، گفتند دیوانه است



دوست دارم

تو با اون نگاه گرمت توی قلب من نشستی

تو یه احساس قشنگی تو خود آرزو هستی

تو یعنی اوج یه رویا بی نیاز از همه اما

من واست غرق نیازم لبریز از عشق وتمنا

وقتی قهر می کنی قلبم می کنه پا در میونی

قهر و آشتیات قشنگه تو که از مابهترونی

می گی تنها تو به چشمم تو فقط این جوری هستی

تو می گی  دید من اینه خب خودت بگو کی هستی؟

نگو یه آدم ساده واسه من فرشته ای تو

مثه واژه های ناب توی هر نوشته ای تو

نه سیاهی نه سفیدی تو خودت رنگین کمونی

تو هوایی نفسی تو می میرم اگه نمونی

تو مثه معجزه هستی واسه من از همه سرتر

تو به من بخشیدی خوبم با نگات یه حس بر تر

تو نگاهت عاشقونس خیلی خیلی مهربونی

تو بتی من بت پرستم با توام ابرو کمونی

تو یه قصه قشنگی واسه چشام لالایی

همه خوبیا رو داری ولی حیف!تو بی وفایی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 9:5  توسط Seyyed Ahmad Miri  | 

آرشيو سايت

پيوند ها

طراح قالب



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 11:3  توسط Seyyed Ahmad Miri  | 

رشت زلزله میاد، رشتیه میره بالای سر جنازه زنش ومیگه فقط دیوار روت نخوابیده بود که اونم خوابید.







رشتیه پای کامپیوتر جو میگیرتش زنشو (سند تو ال) میکنه







به رشتیه میگن بگو به جون زن و بچم .


میگه: به جون رشت و حومه.







چوپان دروغگو می میره تو قبر میپرسن اسمت چیه؟میگه دهقان فداکار







بچه هه به دنیا میاد یه دستش مشت بوده مشتشو باز می کنن می بینن توش قرص ضد حاملگیه!







میدونی معنی کلمه ی love چیه؟


l : لایق دوست داشتن بودن


o:امیدوار بودن به اینده ای روشن


v : وفا دار بودن در عشق


e: انرزی هسته ای حق مسلم ماست







به رشتیه میگن نظرت در مورد انرژی هسته ای چیه؟


میگه : انرژی هسته ای مثل ناموس می مونه که استفاده صلح امیزش حق مسلم همه ی ماست.







به معتاده میگن فرق تو با ورزشکارها چیه؟


میگه اونا تکنیکی کار میکنن ما پیکنیکی.







غضنفر تو هواپیما تفنگشو میذاره رو مخ خلبان و میگه:از همینجا صاف میری بندرعباس خلبانه میگه:حالا چرا بندرعباس؟


میگه :آخه دوستم قراره از اونجا قاچاقی ببردم دوبی.







غضنفر حال نداشته بره حموم جاش یه کپسول چرک خشک کن میخوره.







به یارو میگن چرا زن نمیگیری؟ میگه ای بابا.کی میاد زنش رو بده به ما؟







 یارو کفترشو گم میکنه تو روزنامه اگهی میده بیوه بیوه.......



 





یارو میره بازار کدو بخره در مغازه که میرسه اسم کدو رو یادش میره میگه: ببخشید اقا گلابی خانواده دارید؟؟؟







غضنفر می‌میره می‌ره اون دنیا، ازش می‌پرسن چی شد مردی؟ میگه داشتم شیر می‌خوردم ! میگن: شیرش فاسد بود؟ میگه نه بابا، گاوه یهو نشست







به بگور برره میگن یه شعراز خودت در وکن میگه:


دیشب در ماه روی تو را دیده بیدم انگار که ، فضانوردها در ماه ریده بیدند. خوب بید







رشتیه میره خونشون چراغ و روشن میکنه میبینه یکی رو زنش خوابیده، ....دوباره چراغ و خاموش می کنه میگه؟جواب ابلهان خاموشیه







پسر میگه: ببخشید اسم شما چیه ؟


دختر با ادا میگه :عطر گل یاس اسمم ثریا س وبعد از پسر اسمش را می پرسد


پسر میگه:گوز تو هوا پخشه اسمم جهان بخشه







رشتیه به دوستش میگه : خاک بر سر بی غیرتت کنن....زنم خالکوبی عکس خواهرتو رو شیکم اصغر اقا دیده!!!







رشتیه واسه اینکه به بچه محلاش ضد حال بزنه میره زن ایدزی میگیره!!!


 


 


 نظر یادت نره عزیزم


احمد


?


 


 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 9:19  توسط Seyyed Ahmad Miri  | 

  شعر عاشقانه، عشق یعنی


 


عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن 

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن 

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن 

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار 

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن 

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب 

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سوز نی ، آه شبان


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 16:54  توسط Seyyed Ahmad Miri  |